تبليغاتX
Sonado0r

Sonado0r

حرفایی که تو زندگیت....................!!!


دخترا

 توی ماهی تابه روغن می ریزن، اجاق گاز و روشن می کنن تخم مرغها رو می شکنن و همراه

نمک توی ماهی تابه می ریزن چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان می کنن


پسرا


توی کابینت های بالای آشپزخانه دنبال ماهی تابه می گردن توی کابینتهای پاءینی دنبال می گردن و سر

 انجام پیداش می کنن...


ماهی تابه رو روی اچاق گاز می ذارن توی ماهی تابه روغن می ریزن،توی یخچال دنبال تخم مرغ می

گردن،یه دونه تخم مرغ پیدا می کنن، دنبال کبریت می گردن،با فندک اجاق گاز رو روشن می کنن و بوی

سرکه همراه دود آشپزخونه رو بر می داره


ماهی تابه رو ور می دارن...بگو چرا روغنش بوی ترش می داد...!


ماهی تابه رو روی اجاق گاز می ذارن توش روغن واقعی می ریزن تخم مرغی که از روی کابینت سر

خورده و کف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاک می کنن،لباس می پوشن، می رن سراغ بقالی سر

 کوچه و بیست تا تخم مرغ می خرن و بر می گردن...تلویزیون رو روشن می کنن،و صداش رو بلند می

کنن...روغن سوخته رو می ریزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهی تابه می ریزن...تخم مرغها رو می

 شکنن و توی ماهی تابه می ریزن...دنبال نمکدون می گردن...ووووووو


نیمروی آماده رو جلوی تلویزیون می خورن...


 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:55 توسط سعیده| |

دخترا

 توی ماهی تابه روغن می ریزن، اجاق گاز و روشن می کنن تخم مرغها رو می شکنن و همراه

نمک توی ماهی تابه می ریزن چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان می کنن


پسرا


توی کابینت های بالای آشپزخانه دنبال ماهی تابه می گردن توی کابینتهای پاءینی دنبال می گردن و سر

 انجام پیداش می کنن...


ماهی تابه رو روی اچاق گاز می ذارن توی ماهی تابه روغن می ریزن،توی یخچال دنبال تخم مرغ می

گردن،یه دونه تخم مرغ پیدا می کنن، دنبال کبریت می گردن،با فندک اجاق گاز رو روشن می کنن و بوی

سرکه همراه دود آشپزخونه رو بر می داره


ماهی تابه رو ور می دارن...بگو چرا روغنش بوی ترش می داد...!


ماهی تابه رو روی اجاق گاز می ذارن توش روغن واقعی می ریزن تخم مرغی که از روی کابینت سر

خورده و کف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاک می کنن،لباس می پوشن، می رن سراغ بقالی سر

 کوچه و بیست تا تخم مرغ می خرن و بر می گردن...تلویزیون رو روشن می کنن،و صداش رو بلند می

کنن...روغن سوخته رو می ریزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهی تابه می ریزن...تخم مرغها رو می

 شکنن و توی ماهی تابه می ریزن...دنبال نمکدون می گردن...ووووووو


نیمروی آماده رو جلوی تلویزیون می خورن...


 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:55 توسط سعیده| |
:::محاکمه حضرت آدم:::

 

نامت چه بود؟

آدم

فرزند؟

من را نه مادری نه پدر...بنویس اول یتیم عالم خلقت

نام محل تولد؟

بهشت پاک

اینک محل سکونت؟

زمین خاک

آن چیست در گُرده نهادی؟

امانت است

قدت؟

روزی چنان بلند که همسایه خدا...اینک به قدر سایه ی بختم به روی خاک

اعضای خانواده؟

حوّای خوب و پاک...قابیل خشمناک...هابیل زیر خاک

روز تولدت؟

در روز جمعه ای...به گمانم که روز عشق

رنگت؟

اینک فقط سیاه...ز شرم چُنان گناه

چشمت؟

رنگی به رنگ بارش باران...که ببارد ز آسمان

وزنت؟

نه آنچُنان سبک که پَرم در هوای دوست...نه آنچنان وَزین که نشینم براین زمین...

جنست؟

نیمی مرا ز خاک...نیم دگر خدا

شغلت؟

در کار کشت امیدم... به روی خاک

شاکی تو؟

خدا

نام وکیل؟

آن هم فقط خدا

جرمت؟

یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین...؟!

همین...!

حُکمت؟

تبعیدِ در زمین

همدست در گناه؟

حوّای آشنا

ترسیده ای؟

کمی...

ز چه؟

که شَوم من اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟

بلی...!

که...؟

گاهی فقط خدا...

داری گلایه ای؟

دیگر گلایه نه...ولی...؟!

ولی که چه؟!

حُکمی چنین...آن هم به یک گناه؟!

دلتنگ گشته ای؟!

زیاد...!

برای که؟

تنها فقط...خدا

آورده ای سند؟

بلی!

چه؟

دو قطره اشک

داری تو ضامنی؟

بلی!

چه کس؟

تنها کسم... خدا!

در آخرین دفاع؟!

می خوانمش...چنان که اجابت کند... دعا...!

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 23:41 توسط سعیده| |

I LOVE YOU

قلبدفتر عشـــق كه بسته شـدd
قلبدیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدمd
قلبخونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدونd
قلببه پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدمd
قلباونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودd
قلببد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدd
قلببرای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتd
قلبحالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدd
قلبتــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوd
قلببـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدمd
قلبغــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتd
قلببازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدمd
قلباز تــــو گــــله نمیكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمd
قلباز
دســـت قــــلبم شاكیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمd
قلبچــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودمd
قلبچــــــــراغ ره تـاریكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیمd
قلبدوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنd
قلبفردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهd
قلبچه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــوd
قلبآخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشهd
قلبدسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزهd
قلببزن تیر خـــــــــــــــــلاص روd
قلبازاون كه عاشقـــت بودd
قلببشنواین التماسروd
قلب...............d
قلب.........d

قلب....d
نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 13:44 توسط سعیده| |
این روزها ...

 

طرح روی جلد آدم هاست که پرفروششان میکند...!!!

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:32 توسط سعیده| |
خدا همچنان تنها ماند و مجهول، و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوت اش بی کس!

و در آفرینش پهناورش بیگانه، می جست و نمی یافت.

آفریده هایش او را نمی توانستند دید، نمی توانستند فهمید،می پرستیدندش، اما نمی شناختندش و خدا چشم به راه"آشنا" بود.

پیکر تراش هنرمند و بزرگی،که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش،غریب مانده است…

در جمعیت چهره های سنگ و سرد،تنها نفس می کشید.

کسی نمی خواست،کسی نمی دید،کسی عصیان نمی کرد،کسی عشق نمی ورزید،کسی نیازمند نبود،کسی درد نداشت…و…

و خداوند خدا،برای حرف هایش،باز هم مخاطبی نیافت!

هیچ کس او را نمی شناخت،

هیچ کس با او انس نمی توانست بست.

"انسان" را آفرید!

و این نخستین بهار خلقت بود!

علی شریعتی
نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 13:56 توسط سعیده| |

 

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

می روم از رفتم من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتر از ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 7:56 توسط سعیده| |

 

خواب دیدم مرده ام

 

خواب دیدم خسته و افسرده ام

 

روی من خروارها از خاک بود

 

واااااااااااای،قبر من چه وحشتناک بود

 

تا میان گور رفتم،دل گرفت

 

قبرکن سنگ لحد را گِل گرفت

 

بالش زیر سرم از سنگ بود

 

غرق وحشت

 

سوت و کور و تنگ بود

 

ترس بود و وحشت تنها شدن

 

پیش درگاه خدا، رسوا شدن

 

هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت

 

سوره ی حمدی برایم خواند و رفت

 

ناله می کردم ولیکن بی جواب

 

تشنه بودم در پی یک جرعه آب

 

آمدند از راه نزدم دو ملک

 

تیره شد در پیش چشمانم فلک

 

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست؟

 

آن یکی فریاد زد رب تو کیست؟

 

ای گنهکار سیه دل بسته پر

 

نام اربابان خود یک یک ببر

 

گفتنم عمر خودت کردی تباه

 

نامه اعمال تو گشته سیاه

 

ما که ماموران حق داوریم

 

تک تورا سوی جهنم می بریم

 

ناامید از هر کجا و دل فکار

 

می کشیدندم به خفت سوی نار

 

ناگهان الطاف حق آغاز شد

 

از جنان درهای رحمت باز شد

 

مردی آمد از تبار آسمان

 

نور پیشانیش فوق کهکشان

 

صورتش خورشید و بود و غرق نور

 

جام چشمانش پر از شُرب طهور

 

گیسوانش شط پر جوش و خروش

 

در رکابش قدسیان حلقه به گوش

 

لب که نه،سرچشمه آب حیات

 

بین دستش کائنات و ممکنات

 

بر سرش دستمال سبزی بسته بود

 

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

 

کِی به زیبایی او گُل می رسید؟

 

پیش او یوسف خجالت می کشید

 

در قدوم آن نگار مه جبین

 

از جلال حضرت حق آفرین

 

دو ملک سر را به زیر انداختند

 

بال خود را فرش راهش ساختند

 

غرق حیرت داشتم این زمزمه

 

آمده اینجا حسین فاطمه؟

 

صاحب روز قیامت آمده

 

گوئیا بهر شفاعت آمده

 

سوی من آمد،مرا شرمنده کرد

 

مهربانانه به رویم خنده کرد

 

گفت:آزادش کنید این بنده را

 

خانه آبادش کنید این بنده را

 

اینکه اینجا این چنین تنها شده

 

کام او با تربت من وا شده

 

مادرش او را به عشقم زاده است

 

گریه کرده بعد،شیرش داده است

 

اینکه می بینید در شور است و شین

 

ذکر لالائیش بوده"یا حسین"

 

خویش را درسوز عشقم آب کرد

 

عکس من را بر دل خود قاب کرد

 

بارها بر من محبت کرده است

 

سینه اش را وقف هیئت کرده است

 

سینه چاک آل زهرا بوده است

 

چای ریز مجلس ما بوده است

 

اینکه در پیش شما گردیده بد

 

جسم وجانش بوی روضه می دهد

 

با ادب در مجلس ما می نشست

 

او به عشق من سر خود را شکست

 

پرچم من را به دوشش می کشید

 

پابرهنه در عزایم می دوید

 

اسم من رازو نیازش بوده است

 

تربتم مهر نمازش بوده است

 

اقتدا بر خواهرم زینب نمود

 

گاه می شد صورتش بهرم کبووووود

 

حرمت من را به دنیا پاس داشت

 

ارتباطی تنگ با عباس داشت

 

نذر عباسم به تن کرده کفن

 

روز تاسوعا شده سقای من

 

تا که دنیا بوده از من دم زده

 

او غذای روضه ام را هم زده

 

بارها لعن امیه کرده است

 

خویش را نذر رقیه کرده است

 

گریه کرده چون برای اکبرم

 

با خود اورا نزد زهرا می برم

 

هرچه باشد اوبرایم بنده است

 

او بسوزد صاحبش شرمنده است

 

درمرامم نیست او تنها شود

 

باعث خوشحالی اعدا شود

 

در قیامت عطر و بویش می دهم

 

پیش مردم آبرویش می دهم

 

باز بالاتر به روز سرنوشت

 

می شود همسایه من در بهشت

 

آری!

 

آری!

هر که پابست من است

 

نامه اعمال لو دست من است...!!!

 

التماس دعااااااااااااااااااااااااااااا...!!!

 

امیدوارم هممون پابست امام مون باشیم!!!

 

به امید اون روز
نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 6:14 توسط سعیده| |

سلااااااااااااااااااام به دوستاي گل وبلبلم

 

به به

 

امروز تولد وبلاگم...اميدوارم كه وبلاگ خوبي بوده باشه و همين جوري بمونه

 

اگه از وبلاگم راضي هستين تبريك بگين اگرم كه نيستين

 

كه انتقاد كنين تا ترميم بشه

 

ممنون از همتون

 

باااااااااااااااااااااااي تا هاااااااااااااااااااااي

 

راستييييييييييييييي يه چيزي...

ديگه نميام تا ببينم چي ميشه فقط ميام واسه محرم آپ مي كنم تا دفعه

 بعد كه معلوم نيست كيه...؟!؟!؟!؟

هرچي خوبي بدي ديدن به بزرگي خودتون ببخشين...!!!

عيدغديرم جلو جلو بهتون تبريك مي گم...من اون روز مشهدم اگه قابل

 باشم واسه همتون دعا مي كنم

 

دوستون دارم

 

باااااااااااااااااااااااااااااااي

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 9:59 توسط سعیده| |
سلااااااااااااااااااااااااااااام به دوستاي گلم

 

اميدوارم خوب و خوش باشييييييييييييييييييييييييين...

 

امروووووووووووووووووووووووز يه ناقلاااااااااااااااا

 

يه شيطوووووووووووووووووووون

 

به دنيا اومده كه خدا مي دونه چقده شيطونه

 

تولدش مبااااااااااااااارك...

 

هووووووووووورااااااااااااااااااااااااااا

 

دست

 

سوووووووووووووووووووووووت

 

تولدم مبارك

 

تولدم مبارك

 

يكي نيست بگه خجالت بكش دختر ديگه ۲۱ ساله شدي

 

حيا كن......گفتم كه شيطونم

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 10:0 توسط سعیده| |